قالب وبلاگ
خیلی دور... خیلی نزدیک...
 

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بعضی ها هم هستند که چنان حس های قشنگی را به آدم هدیه می دهند که... 

که شکلات تلخ ۶۰ درصدشان هم تلخش نکند... 

و تهدید های Security Council نیز هم!  

قضیه دودوتا چهارتاست... 

دودوتا چهار تای علمی... 

بهترین اساتیدم، یکی را این جا توان دیدش را ندارند و یکی را آن جا و شاید هم هر دو جا... 

خیلی ساده به قول خودشان As easy as ABC !!! 

مشکلشان یک چیزست همرنگ نمی شوند، با بدرنگی ها... 

اصلا از سکیوریتی کانسیل و شکلات تلخ و این ها هم که بگذری این آدمیزاد جنس غریبی دارد... وقتی بالای سرش چیزی هست سرش را بالا نمی آورد، قدش را بلند نمی کند، تیشه به ریشه آن چیز بلند می زند تا هم قد و قواره اش شود، به لجن می کشد تا همرنگش شود... 

و این گونه است که بعضی ها می روند، بعضی ها در شرایط سخت می مانند و خیلی های دیگر هم بیرون این آشفته بازار علمی مملکت نشسته اند و یک کاسه پاپ کورن و یا احتمالا تخمه در دست گرفته اند که عجب دیوانه ایم ما، خودمان را ضایع کردیم، این ها خودشان برای خودشان کفایت می کنند!!! 

دلت که می سوزد پیش خودت می گویی من هم چیزی نگویم یکی هستم مثل همه،  تلاش می کنی این طرف و آن طرف می دوی، نامه نگاری می کنی، دریغ که تازه می فهمی کار از ریشه خراب ست، زاویه دید طرف کوچک ست،مدیرش از آن کوچکتر همین طور بگیر و برو بالا... در این مرحله حالت از همه چیز به هم می خورد بیشتر از خودت که روی دیوار چه کسانی یادگاری می نویسی!

 بدتر از همه توی مخاطبی هستی که این سطور را می خوانی و در دلت سخنرانی ها می کنی در باب اوضاع افتضاح مملکت و... برای تو هم باید بگویم که خودمان کرده ایم که لعنت بر... آن مدیر محترم و مدیر آن مدیر محترم مطمئنم از مریخ نیامده اند، همین جایی هستند... مثل من و تو...

و این گونه بود که میخ پروپوزال ما هم امروز محکم شد، از دکتر x به دکترy ...یکی از آن یکی بهتر، و با یک همکاری دو جانبه و البته دورادور و کمی مشکلتر... به هر حال گذشت...این را می گویم که بگویم خر ما از پل گذشت، اصلا شاید چند وقت دیگر هیچ حس خاصی نسبت به این سطور نداشته باشم... 

 شاعر می گوید: 

"گفتگو آیین درویشی نبود 

ورنه با تو ماجراها داشتیم" 

اصلا شاید توی مخاطب هم صدای هدفونت را بلند کنی و پیش خودت بگویی  برو بابا دلت خوش است ملت نان ندارند بخودند جمع کن بساط علم و دانش و این حرف ها را... شاید هم من اشتباه می کنم که جامعه ی ما از فقر فرهنگی فریاد می کشد بیشتر نه فقر اقتصادی... 

ولی این را نگویم خفه می شوم زیر بار نگفتنش... 

حالا قرآن را بگذارید جلوی استاد فنی و بگویید بخوان و استخدامش کنید و یا ریجکتش کنید چون روان نمی خوانده لابد، اسوه تان اسیر دشمن را هم می گفت اگر علمت را یادمان دهی آزاد می شوی شما ها بشوید کاتولیک تر از پاپ!!! 

اگر فرهنگ ما را قرارست اساتید محترمی که این مدت با ایشان برخورد داشتم و البته جزو مدیرهای فرهنگی مملکت هم هستند از اتفاق، بسازند نفرین ها خریده ایم برای خودمان از جانب فرزندانمان... فاتحه ی جامعه ی بعدیمان را من نوعی از حالا خوانده ام!

 

+و ما امروز به این نتیجه رسیدیم که این خدایی که بالای سر ماست خیلی کارش درست است از لحاظ حکمت و این ها... (قضیه گر زحکمت ببندد دری و...) 

+می گذرد و خاطره می شود و ما هنوز هم امیدواریم اوضاع به شود... هه!

[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 8:38 PM ] [ من ]

رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم‌ها قیاسی نیست

خدا کسی‌ست که باید به دیدنش برویم
خدا کسی که از آن سخت می‌هراسی، نیست

فقط به فکرِ خودت باش، ای دلِ عاشق
که خودشناسیِ تو جز خداشناسی نیست

به عیب‌پوشی و بخشایشِ خدا سوگند
خطانکردنِ ما غیرِ ناسپاسی نیست

دل از سیاستِ اهلِ ریا بکن، خود باش
هوای مملکتِ عاشقان سیاسی نیست 

"فاضل نظری"

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 9:40 PM ] [ من ]

بشنو از من، کودک من...

پیش چشم مرد فردا ... 

زندگانی خواه تیره، خواه روشن... 

                                   هست زیبا... 

                                                    هست زیبا...  

                                                                      هست زیبا...   

 

+تقدیم به تنها دلیل شادی این روزهایم... 

+لبخند بزن زندگی برای توست، لبخند زندگی ام!

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 PM ] [ من ]

Warning های B-jac ام به دو تا رسید... دیتاشیت Auto cad اش هم کامل شد...

اول ذوق کردم، بعد بغض بعد هم...!  

و ما التماس کردیم... 

و آن ها نگاهمان کردند... 

شاید هم خندیدند... 

شاید... 

و ما تا به حال التماس نکرده بودیم... 

و برای ما سنگین بود که... 

که استادمان نتیجه ی کارش را شاید ندید و رفت...

که چقدر سخت است از زاویه ی دید کوچک بعضی ها مجبور باشی دنیا را نظاره گر باشی... 

و ما فقط یک سوال داشتیم، بی جواب... 

چرا؟ 

 +نجاتم بده

[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 5:35 PM ] [ من ]

   1    2    3    4    5    6    7    8    9    10    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 12336